تبليغاتX
روشنـــایی های شـب

روشنـــایی های شـب

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شيشه
 

 

قطره قطره

آب باران

مي سُرد بر روی شیشه

شیشه می گرید توگویی

دل غمین تر از همیشه

شیشه تنهاست، ناپیداست

می بیند ولی؛ بيناست

خاموش است اما

شيشه خاموش است

می بیند

و می فهمد

نمی گوید

و می گرید

 

 

تهران، ۱۰ آبان ۱۳۸۸

+ |
قهر
 

 

آه امشب نيست شعری در رخ شب

وای امشب نیست حتی ماه، يا رب

آسمانت قهر كرده با دل من

دل، كه را از خانه اش رانده ست امشب؟

 

 

تهران، ۵ آبان ۱۳۸۸

+ |
چشم تو
 

 

دست تو

دست سرنوشت من

عشق تو

از ازل سرشت من

چشم تو

تا ابد بهشت من

 

 

تهران، ۵ آبان ۱۳۸۸

+ |
شماره نيست
 

 

ستاره را فقط

شمرده ايم ما ولی

ستاره یک "عدد"

و یا یکی "شماره" نیست

نه

ستاره دیدنی

شنیدنی ست

 

 

تهران، ۴ آبان ۱۳۸۸

+ |
تو
 

 

زمين آلوده و سنگين

هوای آسمان اما

سبک، رنگين

من از اين جا

تو از آن جا

من استدلالی و دلمرده،

ظاهربين

تو اشراقی و بینادل

تو جانان بین

تو عطرآگین

 

 

تهران، ۴ آبان ۱۳۸۸

+ |
شب كه ما می خوابیم
 

 

روزها

می گذرند

تا "شب" آغاز شود

شب؛

كه ما می خوابیم!

 

 

تهران، ۳ آبان ۱۳۸۸

+ |
ما عشق مي ورزيم
 

 

ما عشق می ورزيم

چون عشق می ارزد

 

 

تهران، ۳ آبان ۱۳۸۸

+ |
عاقبت
 

 

بی حضور لایزال

آرزوهای محال

عاقبت هم مرگ

نابودی

زوال

 

 

تهران، ۲ آبان ۱۳۸۸

+ |
كودك درون من
 

 

كودك درون من

كو كه كودكی کند؟

در کمین این کتب

بچگانگی کند؟

 

کودک درون من

کار دارمش کجاست؟

گويیا میان ما

فاصله، كرانه هاست

 

كودك درون من

كو؟

كجاست؟

كی به من نگاه می كند؟

كنون كه هست

ممكن است با من آشتی کند؟

 

 

تهران، ۲۸ مهر ۱۳۸۸

+ |
آن يا اين؟
 

 

از ميان شاخه ها

از لابه لای برگ ها

خورشید رنگین است

زرین است

رحمان و رحیم و چهره آذین است

بی حائل ولی آری همین خورشید

کین توز است

آتشگون

و بنیانسوز و ویرانگر

 

حقیقت چیست؟

آن یا این؟

کدام؟ آیا هم آن است و هم این؟

آیا همین است ...؟

 

 

تهران، ۲۶ مهر ۱۳۸۸

+ |
پرده
 

 

پرده را كنار زن

صبح شد ببين كه نور

از ورای پنجره

روح می دمد به تن

 

پرده را کنار زن

شب دوباره سر رسید

جای ظلمت اتاق

یک ستاره ده به من

 

پرده را کنار زن

صبح و شام و روز و شب

پرده شرّ واجب است

پرده را ز جا بکن

 

 

تهران، ۲۷ مهر ۱۳۸۸

+ |
خواب و بیداری
 

 

خواب

آری نعمت است اما

چه بسیارند نعمت های والاتر

و ماناتر

و حتی عادی تر

مادی تر

که با بی خوابی و بیداری آید حاصل اما

خواب را آری فسونی هست

همچون بیهُشی، چون مرگ

از آرامشی آنی و فانی

از فریبی خواهش افزا

خواب چون حوری ست

نازل، اولی، سطحی

و بیداری چو رضوان

عارفانه، عاشقانه، بي بهانه

خواب

آری نعمت است اما

نه وقتی هست بیداری!

 

 

تهران، ۲۶ مهر ۱۳۸۸

+ |
برگ درختان زرد
 

 

برگ درختان زرد

در تب و تاب بهار

هر ورقش قصه ای است

از ستم روزگار

 

 

تهران، ۲۷ مهر ۱۳۸۸

+ |
دود
 

 

دود هم دود قدیم

دود آتش،‌ دود چوب

دود هيزم، دود خوب!

 

 

تهران،‌ اسفند ۱۳۸۷

+ |
چون سرو
 

 

برگ

خشكيد که افتاد

بدان

که اگر سبز بمانی

چون سرو

در زمستان و خزان هم

در باد

در هجوم بیداد

تو ولی بی تردید

با بهاری همزاد

 

 

تهران، ۱۷ مهر ۱۳۸۸

+ |
تجريش
 

 

تجریش اما جای خود دارد

نه، زيبا نيست

نه، آش دهن سوزی و حلوایی هم آنجا نیست

اما

روی آن سکّو، کنار دکّه ی اشاد

عاشق ماندن و

شيرينی شهد زمان انتظارش را چشیدن...

 

بیش از این دیگر چه می خواهی؟!

 

 

تهران، ۱۵ مهر ۱۳۸۸

+ |
دوباره ها
 

 

دوباره باران

دوباره نم نم

از آسمان

از بهشت عالم

دوباره افسون

دوباره شبنم

دوباره شب با ستاره همدم

دوباره آن خاطرات شيرين

از عاشقی

از عروج آدم

دوباره پرواز با ملائک

دوباره آری

دوباره ها هم

 

 

قم، ۲ مهر ۱۳۸۸

+ |
افسون دمادم
 

 

ديگران بيگانه از یارند و من

دیگران بی شوق می خوابند و من

دیگران بی عشق می مانند و من

با رُزی بشکفته در آغوش

با یاری بهاری اینچنین دلدار و مانا

باز هم گاهی نمی خندم

ولی

دیگران شاید نمی دانند و من

خوب می دانم

که این غم

آرزوی تا ابد ماندن در افسون است

افسون دمادم

جاودانه

بی عدم

 

 

قم، ۱ مهر ۱۳۸۸

+ |
عشق مي ماند
 

 

گفته بودم تا ابد

گفته بودم تا هميشه دوستت دارم

تو پرسيدی مگر انسان ابد دارد؟

و من گفتم نه، مي ميرد...

 

نگفتم عشق از انسان فراتر می رود

آری نگفتم عشق می ماند

و می ماند

و می ماند

همیشه

تا ابد

 

 

قم، ۱ مهر ۱۳۸۸

+ |
پاييز
 

 

پاییز

فصل مرگ؟

یا نه

موسم میلاد

آغازی دوباره

فرصتی دیگر...

 

 

قم، ۱ مهر ۱۳۸۸

+ |