تبليغاتX
روشنـــایی های شـب

روشنـــایی های شـب

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعر
 

 

کیستم من؟

چیستم؟

تو بگو شعرین رو! شعرین خو!

من که شاعر نیستم

 

 

تهران، ۱۷ اسفند ۱۳۸۹

+ |
معراج
 

 

آسمان شب و

ستاره، شمع حضور

منتظر در میانه ی راه

آستان لب و

نظاره با شر و شور

آتش بوسه بر لب ماه

تا به مقصد فقط یکی دو نفس

چشمکی از ستاره ما را بس

 

 

قم-تهران، ۸ بهمن ۱۳۸۹

+ |
آه دل
 

 

دلم گرفته نمی دانم از کجا و چرا

دلم گرفته خدایا ببین و بشنو مرا

ببین که ساکنم و ساکت از زبانه ی درد

و بشنو آه دلم را از این فسانه ی سرد

ببین که خسته ام از خستگی و رنج مدام

ببین که از خودم و از تو و ترانه جدام

ببین و بشنو خدایا کنون مرا به ندا

دلم گرفته خدایا، دلم گرفته خدا

 

 

مشهد، ۱۸ آذر ۱۳۸۹

+ |
طواف
 

 

شنیده ای ستاره ها

همین ستاره های آشنا

همین ستاره های آسمان پیش چشم ما

از این زمین، وسیع تر

وز آن یگانه شمس مدعی، منیع تر

و از تلألؤ به عاریت گرفته ی قمر، منیرتر

ولی فتاده و فروتن اند و

لاجرم به چشم ما

حقیر و چیدنی

 

ستاره ها

همین ستاره ها ولی

ببین زمین و آسمان

چه سان به گردشان طواف می برد!

 

 

مشهد، ۱۸ آذر ۱۳۸۹

+ |
یاد
 

 

آه و اندوه فراق

از سینه ام

خاموش

رفت

باز یادت آمد و

تنهایی ام از هوش رفت

 

 

تهران، ۱۵ آذر ۱۳۸۹

+ |
آلوده
 

 

هوا آلوده است، آری

ولی از دود؟

یا از داد و از فریاد و درد صحبت اضداد؟

هوا آلوده است و سرد

باید

دیو و دد را لاجرم از خانه بیرون کرد

 

 

تهران، ۱۴ آذر ۱۳۸۹

+ |
گریه
 

 

گریه کن

با اشک سامان ده سرای چشم را

گریه کن

با ناله ویران کن بنای خشم را

گریه کن

گریه تو را با عشق، خندان می کند

گریه کن

گریه تو را همسان باران می کند

 

 

تهران، ۲ آذر ۱۳۸۹

+ |
قصه، غصه، حکایت
 

 

قصه ی واژگونی واژگان و

غصه ی منع معانی

حکایت محکومیت ماست

 

 

تهران، ۲۵ آبان ۱۳۸۹

+ |
غربت
 

 

این غروب نارنجی

این غروب بی تکرار

من در این جاده تنها با

این نگار افسونکار

آسمان گرم از آتش او

ملتهب، بی قرار ِ خواهش او

آبی اش قرمز از نوازش او

جاده رنگین

و کوه در تمکین

ابر، بی تاب و  دشت، نورآذین

هستی افسون زده ز مستی و شور

اینچنین است حال زمین

حال من این میان ولی چونان

حال چشمان خیس باران است

حال چشمان خیس بارانی

که ز مرگ زمانه و تب یأس

تیره و تار و غمگسار و گریان است

 

این غروب نارنجی

این غروب بی تکرار

من در این جاده تنها با

غربت یار، با اغیار

 

 

تهران - قم، ۱۹ آّبان ۱۳۸۹

+ |
خزان
 

 

آسمان، نیلگون ولی انگار

که نه انگار رفته بهار

ای دل بی قرار، این یک بار

توشه از خِرمن خزان بردار

 

 

تهران، ۱۵ آبان ۱۳۸۹

+ |
مِه
 

 

ابر یا مِه

چیست این حجم حجاب آلوده

این خاکستری

این سال های سال با من بوده

این ابهام نامعلوم

این وهم مدام

این طالع محتوم

 

میخواهم ببینم

چشم هایم از عطش سوزان و گریان است

ای تقدیر

بگذر از من و بگذار

میخواهم ببینم آسمان روز را

رنگ شب و نور ستاره

عکس آن یار نهان از دیده

آن بی سایه، آن مَه واره، آن مرموز جان افروز را

 

باران

اگر باران ببارد

آفتاب از پشت این مِه

نم نم ک در خواهد آمد

اشک ها، ای اشک ها

پس تا طلوع گل

ببارید و

ببارید و

ببارید

 

 

تهران و قم، ۱۳ آبان ۱۳۸۹

+ |
این سحر
 

 

یک بار دیگر آسمان

امشب، کنون

می خواندم، می خواهدم

اما من اما من چرا؟

من بی شبم، بی ماه و بی افسانه و بی ماجرا

دیری ست دورم از ستاره

از نگار اشکوار رشکباره

دورم از رنگ ترانه

دورم از شعر شبانه

بیهُشم، دلمرده، افسرده

و جان بیمار از تکرار

آه من امشب خدایا از کجا بر خواب فائق گشته ام

از کجا اینگونه لایق گشته ام

از کجا بیدارم و هشیار و بی تکرار

ای شب

ای ستاره

ای تلألؤ

این سحر من را ببر با خود

ببر با خود

ببر

 

 

تهران، بامداد ۱۶ شهریور ۱۳۸۹

+ |
ولی نه
 

 

نگارا، دلبرا، هستی، ولی اینجا کنارم نه

هَزاری، بلبل عشقی، ولی بر شاخسارم نه

دلم با توست ای مهتاب مهسا روی بی همتا

ولی آیا به بزم آسمانت راه دارم؟ نه

مرا با مهر پروردی، به وصلم آشنا کردی

در این هجران ولی جز آه و حسرت هست کارم؟ نه

کنون، شهزاده ی شهر شهان عیش و سرمستی!

خمارم من ولی بی تو مبادا می گسارم، نه

فراقی اینچنین یارا چرا ما را روا باشد

بیا، دیگر ندارم تاب پاییزان، بهارم! نه

 

 

تهران، ۱ شهریور ۱۳۸۹

+ |
خانه
 

 

خانه ام تو

خانمانم تو

تبارم، خانوارم، خاندانم تو

بخوانم یا نخوانم

خواندنی نام خمارآرام مستت را

بهارا

لاجرم خنیاگر گلخانه ی قلبت

خزان زرد قلبم را

به اکسیر خداوندی شرابی تازه خواهد داد

آخر، این خراب آباد دل

در خوان لطف خانه ی تو خانمان دارد

 

 

تهران، ۱۵ شهریور ۱۳۸۹

+ |
خاکسار
 

 

دست خالی

پابرهنه

سرشکسته

دیده بر اغیار بسته

اشکبارم

بر در درگاه عشق ات

پای تا سر

بی نیازا

خاکسارم، خاکسارم

 

 

تهران، بامداد ۱۴ شهریور ۱۳۸۹

+ |
غربت
 

 

نازنین

دنیا غریب است

عشق تنها

عاشقی مشکل

ولی

عشق با تنهایی اش، با بی مثالی

عاشقی با انتظار و صبر و با پروانگی زیباست

پس تا هست این دنیا بیا

با غربتش همگام و

با تنهایی اش همداستان باشم

 

 

تهران، بامداد ۲۴ مرداد ۱۳۸۹

+ |
پرستش
 

 

پرسش ولی پرستش

در کیش عشق، آری

پاسخ ندارد ارزش

رسم پرستش این است

پیوسته شمع دیدن

از خویشتن بریدن

پروانگی مدام و

با سوختن رسیدن

پرسیدم این چه رسمی ست

گفتم که منطقی نیست

گفت آرمان عشاق از عاشق همین است

 

 

تهران، بامداد ۲۸ مرداد ۱۳۸۹

+ |
دوستت دارم
 

 

دوستت دارم

چه شعری بهتر از این؟

دوستت دارم

ببین!

 

 

تهران، ۲۴ مرداد ۱۳۸۹

+ |
نوشتن
 

 

می نویسم

کار من این است

گفتن با نگارش

با سرایش

واژه آرایی به نثر و یا به نظم

یا به بی نظمی، بدون قصد و عزم

می نویسم

تا بگویم

قصه ی عشق و فراق

می نگارم

تا ببارم

اشک غم با اشتیاق

می نگارم از نگارم

از بهارم

از کمال عشق، از شور جمال

می نویسم از خودم

از نقص و جهل و

از زوال

می نویسم تا اگر وصل آرزویی بیش نیست

دست کم باقی بماند

عاشقی

افسون

خیال

 

 

قم، ۲۲ مرداد ۱۳۸۹

+ |
راز شب
 

 

آسمان آبی ست امشب

آبی تیره

و من خیره

به افسون غم افزون هزاران سال نوری فاصله

از خاک تا افلاک

از سیاره تا کوکب

چه رازی دارد این شب

این مثال بی مثال عشق

این فر، این شرر

یا رب

 

 

قم، ۲۲ مرداد ۱۳۸۹

+ |